تبليغاتX
HeaVen GiFt
HeaVen GiFt

.../

Stock Photo - man hiding gift 
of oversized chocolate 
heart. fotosearch 
- search stock 
photos, pictures, 
images, and photo 
clipart

هرگز به کسی که دوست دارید دوا ندهید

به او مربا یا نان بدهید

و به او آرزو یا آسمان بدهید

اما هرگز به کسی که دوست دارید دوا ندهید

چون هر چه که به او بدهید

روزی به شما باز خواهد گرداند…

" عمو شلی "

پ.ن: كاش بهم باور بديم.

پ.ن: سرعت بد اينترنت دليل مضاعف بر آپ نكردنه اينجانب است.

پ.ن: حتما بهم بگين كه يواشكي دارم. مثل الان كه بعد يه هفته تازه براي يه دوست وبلاگي رو ديدم.

پ.ن: عجب!!!هر وبلاگی خواستم نظر بذارم گفت: امکان درج نظر جدید نمی باشد. این چه صیغه ی جدیدی ست؟!؟!


لينك ثابت | نويسنده| تاريخ |

.../

يه چند روزي نبودم، گفتم كه بدانيد و آگاه باشيد كه اينجانب خودم هم هيچ گونه اطلاع قبلي ازين نبودنم نداشتم. امروز رو با گردن گرفتگي شروع كرديم و البته بگما كه اولش گرم بودم نمي فهميدم، تازه تازه دارم مي بينم كه گردنم از يه حدي بيشتر توانه چرخش يا حتي گردش نداره.

واااااااااااااااااااي كه من چقدر از استفاده ي نادرسته اين جمله ها بدم مياد:" بايد صبر كنم"." شايد كار خداست كه نشه"... بابا صبر يعني بي خياله چيزايي كه دوست داري بشي؟ اي بابا تلاش چي پس؟! آخه من اين دوسته گرامم رو خفه كنم خوبه آيا؟! اصلا به تخيلشم راه نمي ده كه شايد تو بايد يه چيزايي رو به خدات نشون بدي و اثبات كني. حالا هي جوانمرد از دسته خودش و بقيه حرص بخوره.

اينجانب جايي دعوتم و از هفته ي گذشته بسي فراوان در حسرته كلاس آقاي شجاعي هستم كه اين هفته نمي تونم برم. مي تونيم جميعا دعا كنيم كه جوانمرد پيروز صحنه باشه و بتونه هم كلاس رو بره و هم اون جاهه.

به به تو اين دنياي قشنگ، خيلي چيزاي خوشمزه وجود داره. يكي همين corn flakes كه همچيني از خوردنش بس عجيب لذت مي بريم و گوشت مي شود به تنمان!!!

     جوانمرد شكستني

پ.ن: كار با موس نو چقددددددر دلچسبه!!!

پ.ن: مرسي از نظر لطفتون راجع به انتخاب عكسهام.


لينك ثابت | نويسنده| تاريخ |

جالبه ها !!!! (نگفتين چي جالبه؟ خوب بگين ديگه. از ما گفتن بود)

يه دوستي كه تقريبا قديمي و تقريبا صميمي  و تقريبا نزديك و تقريبا اين جور چيزاست، بعد از نزديك به 2 ماه كه سراغي از آدم نگرفته، طي يه sms ازتون كمك بخواد براي خريد هديه براي شخصي.

خوب تا اينجاش كه همچيني آدميزاد حسه خوبي پيدا نمي كنه هيچچچچ، همين ديگه هيچ.

بعد يه سري پيشنهاد بدين و بعد اون دوسته گرامتون بگه، ميشه باهام بياي؟!؟!؟!

تو اين قسمته ماجرا شما يه كم قلقلك مي شين كه يه جور همچيني يه خوردكي حسي كه پيدا كردين رو نشونش بدين. در نتيجه با كمال ظرافت و زيبايي مي گين كه فلاني مي تونم بهت اسم چند  مورد خوب رو بگم تا بري ببيني و تهيه كني. متاسفانه اصلا اين روزا وقت ندارم.

دوست جان هم تشكر مي كنه ميگه مرسي.

به همين راحتي. حداقل يه كم از حرصتون خالي ميشه كه. نميشه؟!؟! براي جوانمرد كه شد.

جالبه. آدم دقيقا تو موردايي كه حساس تره و خودش رو بقيه رعايت مي كنه، اصولا روش رعايت نميشه. اينم يه جورايي انگاركي هميشگيه.

...

وااااااااااااااااااي امروز يه گربه رو ديدم كه با حسرت هر چه تمام، پشت شيشه ي قصابي واستاده بود و نگاه مي كرد. دقيقا چسبونده بود خودشو به شيشه ها.

...

آقاي فروشنده ي اسباب بازي فروشي

                   جا دستهاي كودكيه، كودكان رو از روي شيشه مغازه اش پاك مي كرد.

...

     جوانمرد اينجوركي

...

پ.ن: واي هوا خيلي داغه. چقدر سرما رو بيشتر دوست مي دارم!!!

پ.ن: اصرار نكنيد خوب شم چون من دوست دارم پستهام بي سر و ته باشه.

پ.ن: دلم براي يه پيتزاهاي خاصي تنگ شده. اين پيتزاها مزه ي اونارو نمي ده.

پ.ن: آلبوم جديد سياوش قميشي هم بد نيست. البته هيچ از جيغ جيغ كردنش تو آهنگه چوب خطش خوشمان نيامده است. نمي دونم والا اين آقا چرا مثل قديماش نمي خونه. يه آهنگ مثل طلوع من يا من همون جزيره بودم يا... بخونه، من يكي كه خرسند مي شم اونم از نوع خيليش.

پ.ن: كسي نمي دونه دفتر خدمات LEONO كجاست؟


لينك ثابت | نويسنده| تاريخ |

.../

خوب! بد می گن، چرا این جوونها این قدر بی اعصاب شدن. بابا خوب من یه امروز، اونم صبح تا ظهر وقت داشتم که هم 150 صفحه رو بخونم، هم تمام محتویات کامی جان را خالی کنم و فرمتش نمایم، هم... ولی حالا چی شده؟ بگین چی نشده؟!؟!؟! 10 تا DVD سونی با 999 امید و آرزو(می خوام ببینید سونی هم قاطی داره) رفتم خریدم و الانه می بینم هیچی نمیذاره توش رایت کنم، کنکاش حاصل گردید و دیدیم که همشونو use space شان رو میزنه پر. درس هم که نخواندیم چون با کامی جان درگیر بودیم. حالا من الانه باید اعصاب هم داشته باشم؟!؟!؟! نه دیگه نامردیه اگه بگین آره.

دیروز یه سنت شکنیه اساسی نمودیم، با کلی استرس که کسی وارد اتاق نشه، یه موکت انداختیم زمین و ناهار رو رو زمین خوردیم. هر چند یکی از بچه های گروه هی می گفت زشته زشته و با ما همکاری نکرد، ولی ما کار خودمان رو کردیم و ازین حیث خوشنودیم. چندین روز متوالی، 10 ساعت یه ضرب پشت کامپیوتر نشستن، پایی برایمان نذاشته.(اصولا می گن چشمی برایمان نمانده، ولی این هم یه جورشه دیگه)

" هی فلانی میدانی ؟؟......

میگویند رسم زندگی چنین است .....

می آیند .....

می مانند ......

عادتت میدهند .....

و میروند .....

و تو در خود میمانی .....

و تو تنها میمانی .....

راستی نگفتی رسم تو نیز چنین است ؟؟....

مثله همه فلانی ها ....."

     جوانمرد سنت شکن

پ.ن: شعر از وبلاگ سرشناس خانوم کپی شده. خیلی خیلی دوسش داشتم وقتی خوندمش. دلم خواست که اینجا هم داشته باشم.

پ.ن: خدا روز شنبه ی ما را بخیر بگذرونه. جمیعا بگین آمین. مرسی

پ.ن: مرسی از تبریکاتتون

پ.ن: این موجودی که نامش پ.ن است، عجیب مارا به سمت خود می کشد.

پ.ن: من باز سوال دارم. اینکه نوشته های من کامل میاد تو صفحه تون؟!؟!؟ آخه برای من جمله هام رو نصفه نشون میده.


لينك ثابت | نويسنده| تاريخ |

.../

وارد اتاقم که می شدم احساس می کردم یک عدد بمب ترکیده، کلی کتاب و کیف و حتی پفیلای باز نشده، وسط اتاق پخش بود. روی میز کامپیوتر هم اگه به جای موس، عینک آفتابی  یا جعبه اش یا حتی قیچی یا غیره رو برنمی داشتی، 100 امتیاز مثبت بهتون تعلق می گرفت. خدا رو شکر جمعه بود و سعی می نمودیم دور تفریح بیرون از منزل رو هم خط خطی کنیم که در کنار کلی تحقیق و خوندنه اینترنتی، دستی به روی این اتاقمان هم بکشیم تا دل اعضای خونه هم شاد شود. وگرنه ما که فعلا مثلا درگیریه کاری و فکری و احساسی و عقلی و همه چی داریم و عذرمان موجه است 100%.

الان تو وبلاگ یه مهمی( یعنی شخصه مهم از نظر من) یه شعر رو بگم 10 بار!!! غلو نکردم، خوندم. که با شناختی که ازش دارم، مفهوم دستم بیاد ولی نیومد. آخر سر save کردم تا باز بخونمش. آخه الانه اونقدر خسته ام که احتمال می دم مشکل از گیرنده باشه نه فرستنده.

بهونه ی ویروسی شدنه حاد کامپیوتر هم خوب چیزیست برای فرار چند روزه از نصب Visual stadio و شروع کار باهاش. البته اگه نیشخند نزنند و نگن که خوب!!! ویندوز رو فرمت کنین و شروع کنید.( یه جورایی یعنی: برو، خوب شو)

خوب اصلا بد و بیراه لطفا نگین. چون می خوام همین جا رو هوا و یهو پست رو تموم کنم. آخه حسابی خسته ام. اونقدر از صبح فسفر سوزوندم که الانه جسدی بیش نیستم.

 

یه دل میگه برم برم

یه دلم میگه نرم نرم

طاقت نداره دلم دلم

بی تو چه کنم؟!؟!

     جوانمرد درگیر

پ.ن: چند روزیست که با دلم کلنجار می روم.

پ.ن: دیروز بچه های گروه خیلی همکاری کردن که به موقع برم و برسم سر کلاس، ولی نشد.

پ.ن: " تو سینه م قلبم داره یخ می زنه
         اون وقتش توی سرم
 
        کوره روشن کردند
         سردمه"


لينك ثابت | نويسنده| تاريخ |

.../

عجب روزی بود امروز!!! صبح پاشی ببینی بالای 20 تا میس کال داری و همون جور ولو تماس بگیری و شاد باشی از برنامه ی فردایی که داری. ولی چند ساعت بعد یه ضد حال به بزرگیه کره ی زمین( نمی دونم چرا به این تشبیه کردم. ولم کنید) چنان بهت بخوره که به مدت 1 ساعت فرقی با مجسمه های قشنگه اتاقت نکنی. یه زمانی فکر می کردم صبر و گذشت و مهربونی و مقاوم بودن پاداش های خودشو داره. ولی نداشت. نداشت دیگه. خدا جونم بی راه می گم؟!؟!؟! تو که دیگه هم اشتباهامو دیدی و هم دلم و هم کارامو هم .....

یه دوست بسیار بسیار گرامه اینجانب، چند روزی بود که به نظرم در مورد کادوی اولین سالگردشون احتیاج داشت. که اتفاقا صبح به گوشیم زنگید و گفت امروز چه کاره ای؟ اولش گفتم بذار نیم ساعت بعد می گم(نه. اصلا بحث کلاس گذاشتم نبودا). بعدم که مجسمه شدم و یه ساعت بعد خودش باز زنگید....

ما به خودمان آمدیم که دیدیم پاساژ قائمیم، کلی سعی کردم جوانمرد رو بزنم به کوچه ی علی چپ، ولی حالا هی به روی خودت نیار مگه میشه!!!! گشنه اومدیم بیرون. اخه یکی نبود به ما بگه آدم برای ساعت پا میشه میره قائم؟!؟!؟!؟ با دلی پر از انواع سر و صداها از سر گشنگی رفتیم تندیس. خلاصه جایی رو رد نمی دادیم، اومده بودیم برای ساعت ولی دلیل نمی شد از البسه گذشت که!!!!

جاتون خالی رفتیم ناهاری صرف کردیم و کجا بریم کجا بریم، یاد 2-3 تا ساعت فروشیه پاساژ کوهستان افتادیم. کله مغازه ی اول رو آوردیم پایین و آقای محترم فروشنده هم تا دلتون بخواد با تمانینه اون وقت بعد از ظهر جوابگوی ما بود.

ولی چشتون روز بعد نبینه مغازه ی دوم که رفتیم و پسرکه فروشنده رو آدمیزاد می خواست از درخت آویزونش کنه، از بس عبوس و تنبل و فس فسو بود. ما هم که کار خودمون رو می کردیم که دیدیم آقای همون مغازه اولیه اومد اونجا و ما باز از صبر و حوصله ی ایشون نهایت سو استفاده رو کردیم و همه ساعت هارو توسطه شخصه شخیص ایشان،آوردیم بیرون.

ولی جوانمرد که آروم نمی شد از اخلاق زشته اون پسرک، دیگه برگشت گفت:" ببخشید شما ناراحتید ما می خوایم از مغزتون چیزی بخریم؟!؟!؟!" و اینگونه بود که دیگه جلو ما ظاهر نشد و بنده که ازین بابت شادمان گردیدم.

این بود انشای امروز من.

     جوانمرد شاکی از اوضاع

...

پ.ن: چه راحت آدما می تونن جایی که نباید، تنهایی تصمیم بگیرن. البته اونی که نخواد کاریو کنه به رای جمع هم راضی شه، مثل قبل نمی شه.

پ.ن: چه راحت آدما می تونن حرفی بزنن که دردش مدتها بمونه رو دل.

پ.ن: خسته ام خدا جونم. منو دریاب.

پ.ن: راستی اون روز فهمیدم که آوریل جز پر در آمد ترین آدمای زیر 25 ساله. می بینید تورو خدا؟!؟!؟ نه شما بگین، اصلا به قیافش میاد؟!؟!؟!

پ.ن: بعضی وقتها آدم یه اشتباهایی می کنه که دیگه بهش فرصت جبران نمی دن.

پ.ن: دوسته خوبم که آدرس اینجارو نداری، خوشحالم که اونقدر خوشحال بودی ازین که باهات بودم امروز. و خوشحالم که بلدی اینو با یه sms وقتی می رسم خونه بارها بگی.

پ.ن: مگه من چی می خواستم؟!؟!؟!؟

پ.ن: فونت نوشته های پایین من ریز شده آیا؟!؟!؟! میشه بهم بگین.


لينك ثابت | نويسنده| تاريخ |

JavaScript Codes